|
رفتی بدون اینکه حتی یه بار پشت سرتو نگاه کنی یه روز گفتم من چیزای کوچیک رو زود فراموش میکنم خندیدی گفتی تیکه نداز میدونم دیگه یادی از ما نمیکنیم اینو هم نمیخونی چون خیلی وقته ..... اما من دروغ گفتم الان میفهم که اصلا نمی تونم اما حیف .. اره منم که توی دنیای خدا یه دل داشتم که حاضر نبودم با هیچی عوضش کنم اما دلم پیش چشمات جا گذاشتم به جاش کلی خاطره از تو برام مونده این خاطرات شیرین نیست چون تموم نشد به سرانجامی نرسید و این تنها چیزی بود که ازش ترسیدم و به سرم اومد اره الان تنهام و امیدی دیگه به این دنیا خاکی ندارم
این مطلبای داخل وبلاگم هیچ ربطی به من نداره فقط قصه ی دلتنگیه + نوشته شده در یکشنبه 31 تیر1386 11:38 بعد از ظهر توسط ستیا |
اگرچه كوچه های اعتماد بن بست اند و در های عاطفه همیشه بسته... + نوشته شده در دوشنبه 25 تیر1386 10:45 بعد از ظهر توسط ستیا |
یه روزی یکی میاد تو زندگیت تا بیاد عشق زمینی بهت یاد اما ژشتش رفتن فراموش شدن تا بهت بفهمونه عشق زمینی نامردتر از این حرفا ست تا بهت بفهمونه باید دل به چیزی بس که تو رو تنها نمیزاره همیشه پیشته هر وقت تنهایی پشتت هست همیشه دستای پر مهرش پشت کمرت احساس میکنی .وقتی دلتو به اون بدی میفهمی هیچ وقت تنها نیستی باید بری تو روح جهان انجاست که وجود
خودت پی میبری اونجا که تازه میفهمی عشق یعنی چی عشقی که موقع نگاه کردن به کعبه است به ادم دست میده اخه اونجا خونه روح جهانه اغاز عشقو پایان عشق بی خودی نیست میگند بهترین عشق خد + نوشته شده در یکشنبه 24 تیر1386 9:22 بعد از ظهر توسط ستیا |
|