|
عشق شاید تنها جایزه ی این روزگار نامهربان است كه برای بردنش نیازی به پارتی نیست !! برایش مهم نیست كه تو "شاهی یا گدا" ! مردی یا زن ! روزی مجنون پای سگی را بوسید مردم گفتند: چرا؟ پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : « اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی . » پرنده گفت : « من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم.» انسان خندید و به نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت : « راستی ، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ » انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید. پرنده گفت : « نمیدانی ، توی آسمان چقدر جای تو خالی ست . » انسان دیگر نخندید ، انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمیدانست چیست . شاید یک آبی دور. یک اوج دوست داشتنی. پرنده گفت : « غیر از تو ، پرنده های دیگری را هم میشناسم که پرزدن را یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضروری است ، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود . » پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : « یادت می آید ، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؛ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی . راستی ، عزیزم ، بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ » انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آن وقت رو به خدا کرد وگریست.
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 خرداد1386 12:38 بعد از ظهر توسط ستیا |
|