+
نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385 10:3 بعد از ظهر توسط ستیا
|
از خدا خواستم عادت هاي زشتم را ترکم دهد .
فرمود:خودت بايد آنها را رها کني .
خواستم فرزند معلولم را شفا دهد.
فرمود:لازم نيست. چون روحش سالم است و جسم هم فقط موقت است.
خواستم لااقل به من صبر عطا کند.
فرمود: صبر حاصل رنج و سختي است. عطا کردني نيست ياد گرفتني است.
خواستم مرا خوشبخت کند. فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو.
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند.
فرمود: رنج تو را از دلبستگي هاي دنيايي جدا و به من نزديکتر مي کند.
خواستم روحم را رشد دهد.
فرمود: نه, خودت بايد رشد کني. من فقط شاخ و برگهاي اضافي ات را هرس میکنم تا بارور شوي.
خواستم کاري کند که از زندگي لذت ببرم.
فرمود:من براي اين کار به تو زندگي داده ام.
از خدا خواستم کمکم کند تا همان قدر که او مرا دوست دارد من هم ديگران را دوست داشته باشم.
+
نوشته شده در جمعه 4 اسفند1385 8:40 بعد از ظهر توسط ستیا
|